تبليغاتX
آگوستین مقدس
به ما رحم کنید دیوانگان دوست داشتنی

قرص های برنج

و چرخ  فلک ها

پاسخ هیچکدام از پرسش های

 این جهان جاکش نیستند

به ما رحم کنید

به ما که عفونت زودتر از زخم ، به استخوانمان رسیده

به ما که با کابوس های الکلی

شبی ده مرتبه می پریم

به ما که روزی صد مرتبه 

درد می کشیم و درد می زائیم

به ما رحم کنید

هزار مرتبه التماس کافی نیست ؟

به ما رحم کنید دیوانگان دوست داشتنی

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:20 توسط مریم حبیبی |

گشایشی ست  بوسه

دری ست رو  به  بوستان

دق الباب کن عزیزم

هبوطی در کار نیست

سراسر بهشت است آغوشمان.

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:5 توسط مریم حبیبی |

نوش جان، شما بمیرید
من با معده خالی گوشت برادرم را نمی خورم
و در جشن سقوط هیچ دیکتاتوری شرکت نمی کنم
نه اینکه آدم سردی باشم
یا چای سرد دوست داشته باشم.نه!
نه اتفاقا
مثل بعضی ها داغش را دوست دارم
اما داغ های مانده بر دلم را
با چای سرد
تسکین می دهم
راستی
برادرتان را که خوردید
می توانید استخوانهایش را
در ظروف یکبار مصرف با خود ببرید.
نوش جان ، من میل ندارم. شما بمیرید.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 4:17 توسط مریم حبیبی |

سیصد و سی و سه
سیصد و سی و چهار
سیصد و سی و پنج
ما هیچ خیابانی را با هم پیاده گز نکرده ایم
هیچ کافه ای را سیگار نکشیده ایم
هیچ سینمایی
بوستانی
ساحلی
جنگلی
هیچ
تنها می چسبیم به هم
به نوبت
سر روی سینه هم می گذاریم
و ضربان قلبمان را تنظیم می کنیم
و همیشه بوی عطر یکدیگر را لو می دهیم
و با دقت شماره می زنیم
هر بوسه را
چهار صد و چهل و چهار
چهار صد و چهل و پنج
چهار صد و چهل و ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 2:49 توسط مریم حبیبی |

ارواح سرگردان را
چپانده بودم توی بطری های خالی عرق
که بلولند
که عاشقی کنند
و نکردند
و گندی زدند که..
اینگونه افتاده ام به جان بطری ها
وهرچه می شویم
پاک نمی شوند
با تنبیه مخالفم
تنها با ملایمت
از پا آویزانشان کرده ام
و توی حلقشان سرب مذاب می ریزم.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 3:32 توسط مریم حبیبی |

مثل لاشه متعفن سگی کنار جاده

مثل کودکی معلول

مثل پیرزنی بی دندان

مثل اتاق های پر از بوی ادرار خانه سالمندان

رقت انگیزی زندگی.

 

من دوست دارم انگشتم را

در چشمان وقیح ات فرو ببرم.

موهایم را از ته بتراشم

و با کفش های پاشنه بلند قرمزم

روی تمام سنگفرش ها برقصم .

تا تحقیرت کنم.

 

اما

تو بی پدرتر از این حرفها هستی

وهر وقت

فیگور متفاوتی می گیرم

برای نقاشی جدیدت

تو از کمرم

می خزی بالا، تا گردنم.

تمام تنم مورمور می شود.

گر می گیرم.

تسلیم می شوم.

لعنت بر این هوس های تا ابد داغ ات زندگی.

+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 3:37 توسط مریم حبیبی |

راهی
که قرار بود
ما را به هم برساند
به ترکستان رسید
و هیچ کدام
از آدم هایی
که جایگزین هم کردیم
به روح اعتقاد نداشتند.
حتی این
شاخ شمشادی
که قرار بود به جای تو
چراغ خانه ام باشد
لامپ "صد وات" ی
از آب در آمد!
ومن هنوز معتقدم
ما باید در ترکستان می ماندیم عزیزم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 3:23 توسط مریم حبیبی |

ضیافت سوسک ها را
بر هم می زنم
با دنباله ی سپید لباسم.
شاخک هایم
به کار می افتد
وقتی بوی تو می آید.
راهرو ها را می خزم.
بی وقفه، پیگیر ا ت می شوم.
و تمام دلبستگی ام
عرق می شود کف دستانم.
بوی تعلیق می دهی
کلمه به کلمه.
بوسه به بوسه.
شک می کنم به طعم بوسه هایت.
...
ضیافت سوسک هایت را
بر هم می زنم.
چه کنم
نمی توانم معشوقه هایت را
آدم حساب کنم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 4:25 توسط مریم حبیبی |

یوزپلنگی در چشم هایم
به کمین نشسته است
غرورت را

کلاغی در موهایم
قارقار می خندد.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 2:53 توسط مریم حبیبی |

قضاوت
چیزی کم نمی کند از دردهایمان
و دنیا را
از چشم هر آدمی
که تماشا کنی
باز می بینی
جانب انصاف رعایت نشده!
قضاوت نکن
سکوت کن
بگذار آرامش من
دردهایمان را
بی حس کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 4:18 توسط مریم حبیبی |